تبليغاتX
آروزهای بربادرفته

آروزهای بربادرفته

روزگارآئینه را محتاج خاکستر کند!!!!!!!

آخرین نوشته من

سلام.احتمالا این آخرین نوشته من توی این وبلاگه.نه که دیگه ننمیسم.نه خیالتونو الکی راحت نکنین که از شر من راحت می شین.نه بابا .ولی به دلایلی که فقط به خودم مربوطه و بس می خوام با نام دیگه ای یعنی با وبلاگی دیگه بنویسم.این طوری بهتره.البته تا چند وقت نظر ها رو می خونم ولی احتمالا دیگه نمی نویسم البته توی این وبلاگ لعنتی و مسخره.اینم باری حسن ختام کارم تقدیم می کنم:(پیشاپیش خداحافظ دوستان خوبم که لینکشون کرده بودم رو بازم لینک می کنم ناراحت نباشن)

ادامه داستان مردنم:

.....گفتم : اسم اون سیاه چیه؟ گفت:ندونی بهتره.تو این بحث بودیم که به مزرعه ای رسیدیم که همش سیب بود. مشغول به خوردن شدیم. هر سیبی رو که گاز می زدم, تلخ بود. گفتم: اینها چرا تلخ هستن؟ هادی گفت: این سیب ها مال حرومه که تا حالا خوردی.

خیلی خسته شده بودم که به پایان راه رسیدیم.جای وحشتناکی بود.دیدم که یه ترازو گذاشتن و امام علی (ع)هم پشت ترازو. تمام اعمالی که از بدو تولد تا حالا انجام داده بودم رو بهم نشون دادن.بعد حضرت علی پلی رو به من نشون داد که ضخامتش به اندازه ی مو بود. گفت از روی این پل رد شو.با توجه به اعمالت می تونی از این پل رد شی. من شروع به رد شدن از پل کردم .وقتی پایین رو نگاه کردم عقربها,مارهاوجونورای غول پیکری رو دیدم. به وسط های پل رسیده بودم که پام سر خورد و نزدیک بود پرت شم پایین. هرجوری بود از پل رد شدم. رسیدم اون ور پل.بعد هادی

رو دیدم که اومد. گفت: بریم.گفتم: پس اون چی؟ گفت : چون اعمال خوبت بیشتر بوده, من با تو هستم. رفتیم و به جایی رسیدیم که روی سردر اون نوشته بود:فردوس. فهمیدم که اینجا بهشته. وارد حریم بهشت شدیم.عطر گلهای بهاری بهشت همه جا پیچیده بود .بعد به جایی رسیدیم که هادی گفت: از اینجا به بعد با خودت. من کارم تموم شده و باید برم.من بهت زده شدم و با ناراحتی از اون خداحافظی کردم و به راهم ادامه دادم.

من از هادی جدا شدم و به راهم ادامه دادم. پیش نگهبان بهشت رفتم و گفت: منتظر شما بودم. بعد با او به مکانی رفتیم که هشت در داشت.

گفتم: اینجا کجاست. گفت:تا حالا نشنیده بودی که بهشت هشت در داره؟

گفتم: پس اینا هشت تا در بهشتن. گفت: آره. بعد گفت: در سوم رو باز کن و برو تو. من هم این کارو کردم. عجب جایی بود. دو تا جوب داشت. یکی پر از آب زلال و یکی پر از شراب بهشتی. من اونجا هادی رو دیدم. خیلی خوشحال شدم. گفت: یه خبر خوب. گفتم:چی؟گفت:اولا اگر اقوامت برات خیرات کنن, طبقه ی بهشتیت میره بالا تر. ثانیا پدر بزرگت و برادرت می خوان ببیننت.

نزدیک بود از خوشحالی بال در بیارم.آخه اونا چند سالی بود که مرده بودن.

بعد از حال و احوال, هادی اومد و گفت : چه آرزویی داری؟ گفتم: امام حسین و خاندانش رو ببینم. گفت: با من بیا. اونا طبقه ی هشتم بهشت بودن. باورم نمی شد که از نزدیک امام و یاراش رو می بینم. بعد هادی گفت : تو از الان تا چهلمت تبدیل به پرنده میشی و تو حیاط خونتون می مونی. به خونمون رفتم. مادرم خیلی بی تابی می کرد. پدرم گریه می کرد. تا چهل روز تو حیاط خونمون بودم و بعد رفتم بالا ی بالا و ....

خدا خودش به دادمون برسه و خودش آخر و عاقبتمونو به خیر کنه.

آمین ......!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 22:33  توسط محمدحسن وعلی  | 

مرگ من آمد

سلام

 امروز اصلا حالم خوب نیست. فکر کنم که ...

وقتی به اطرافم نگاه می کنم , می بینم که اقوام اطرافم نشستن و بعضی ها گریه می کنن و بعضی ها هم  منتظر اینن که نفس آخرم بالا بیاد.من تو فکر این چیزا بودم که دیدم یه چیزی از آسمون اومد پایین. گفتم: کی هستی ؟ گفت: حالا عجله نکن , می فهمی.بعد با عصایی که داشت به پاهام اشاره کرد و پاهام از کار افتاد و دیگه حس نداشت.

گفتم: جون هرکی دوست داری کی هستی؟ گفت : من

فرشته ی مرگم. دیگه فهمیدم که قضیه از چه قرار.

بهش گفتم که آمادم .

گفت : چشاتو ببند.بعد یه کاری کرد و گفت : چشاتو باز کن.

وقتی که چشامو باز کردم , دیدم که داریم می ریم بالا . مادرم رو دیدم که خون گریه می کرد. به بالا رفتن ادامه دادیم که چند نفر دیگه رو هم دیدم که دارن با ما میان.اتفاقا یکی شون هم آشنا بود. یعنی همسایمون بود. آخه بیچاره سرطان داشت .

داشتم می گفتم: بعد هممون رسیدیم به یه جایی که نمی دونم کجا بود . فقط گفتن وقتی می خوان خاکتون کنن میرید پایین و ...

گفتن یکی یکی میرید پایین و تشیع جنازتون رو نگاه می کنید.

من نفر اول بودم که باید می رفتم پایین. رفتم پایین و کارهایی رو که مردم انجام می دادند دیدم. مادرم غش کرده بود. پدرم هم گریه می کرد و بقیه ی اقوام هم گریه می کردند.

اما بعضی از مردم هم که یکی SMS میخوند و

می خندید, یکی کشمش می خورد و ... .

بعد جنازم رو بردن تو مرده شور خونه و همه جام رو شستن و کفنم کردن و بعد  از خوندن نماز میت,  توی قبرم گذاشتن. بعد هم دعایی خوندن و خاک ریختن روی بدنم.

همه رفتن و من تنها بودم. در قبر بودم که دیدم دو نفر که یکی سفید بود و یکی هم سیاه اومدن. گفتم: کی هستید؟ اون که سفید بود گفت: من اعمال خوبتم و این آقای سیاه هم اعمال بدت. گفت : پاشو و با ما بیا. باهاشون رفتم. گفتم : میتونین یه گوشه ی بهشت و جهنم رو به من نشون بدین؟

گفتن: باشه , نشونت میدیم.

اول بهشت رو نشونم دادن. عجب جایی بود. اصلا قابل درک نبود.........

حالا نوبت جهنم بود. وای خدا اینجا کجاست؟ دیدم که همه رو تو آتیش

می سوزوندن. یکیشون گفت تشنمه ,آب می خوام. یکی از نگهبان ها آهن ذوب شده رو بهش داد و گفت بخور..... بعد به راهمون ادامه دادیم.

بعد از طی راه , به اون آقای سفید گفتم : اسمت چیه؟ گفت :هادی............

بقیه اشس بعدا

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 9:31  توسط محمدحسن وعلی  | 

HIV می کشد بد جور

این عکس رو داداشم با ذوق خودش ساخته :

 

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 19:15  توسط محمدحسن وعلی  | 

سال نو مبارکا باشه!!!!!!!!!!!!!

سلامی به بوی خوش شکوفه های دمدمای بهار.این عکس ها رو تقدیم روزهای زیبای تان می کنم:عجب عطری داره!!!!!!!!

 

اینم نشونه های آوارگی خیلی از ما ها:

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 19:12  توسط محمدحسن وعلی  | 

در خواست از بلاگفایی ها

سلام.آقا یک نفر به ما کمک کنه و بگه چه طوری آهنگی را لینک بدیم به وبلاگ؟فهمیدید ؟منظورم اینه که مثلا می خوایم یه آهنگی رو به شما معرفی کنیم.

اینم برای رفع تشنگی : 

 

این یکی کار خودمه.نگید خوره فوتوشاپم ها:

 

منتظرم :

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:29  توسط محمدحسن وعلی  | 

خررررررررررررررررر

سلام.

امروز یه کم راجع  به خر بگم.خوش به حالش هر جا باشه، هر جا بره ، هر کاری بکنه بهش گیر نمی دن می گن :خره دیگه.

هر چی بارش باشه ، هرجا بگن بره ،هر کاری بگن بکنه ...

بازم عین خیالش نیست پیش خودش می گه: من که خرم و ...

البته انواع خر وجود داره:

خود خر ، گور خر ، خر وار ، خر مگس ، خرگوش ، خریدار،خربزه، خرمن ، خرخاکی ، خر ک ، خرزهره،

خر خر (خریدار خر ) ،  خوار خر(خری که ذلیل باشه) ، خر خور (خورنده خر) ، خر پدر (جانوری که پدرش

 خر باشه) ،مادر خر ( جانوری که مادرش خر باشه)،خرکی (دو معنی :۱.خر چه کسی ۲.مثل خر رفتار کردن)

و اما خر در بعضی جاها  خوب و با معنی و در برخی جاها زشت است و توهین :

جاهایی که خوب باش: خر یعنی بزرگ، آقا ، مهم،قابل دیدن و ...

"  "       "    بد باشه: خر یعنی نفهم،گیج،خنگ و ...

نتیجه گیری اخلاقی :

 بی چاره خر ها که اینقده در حقشون ظلم می شه و جیک شون هم در نمی آد!!!!!!!!!!!

اینم نماینده انجمن خرهای دنیا :

 

پینوکیو هم یه زمانی خر شد

 

اینم در آخر تقدیم (عیدانه ):

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 18:39  توسط محمدحسن وعلی  | 

فال حافظ

سلامی به پهنای کویر دل عاشقان  بر دیدگان پر مهر شما:

                                                  تسبیح    

عید است و آخر گل و یاران در انتظار  

ساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار  

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

کاری نکرد همت پاکان روزه دار

دل در جهان میند و بسمتی سوال کن

از فیض جام و قصه جمشید کامکار

جز نقدجان بدست ندارم شراب کو

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

خوش دولتی است خوش خسروی کریم

یارب زچشم زخم زمانش نگاهدار

می خور به شعر بنده که زیبی  دگر دهد

جام مرصع تو بدین در شاهوار

گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست

از می کنند روزه گشا طالبان یار

زانجا که پرده پوشی عفو کریم تست

بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار

ترسم که روز حشر عنان در عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شراب خوار

حافظ چورفت روزه  و گل نیز می رود

ناچار باده نوش که از دست رفت کار      

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

 

                    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:7  توسط محمدحسن وعلی  | 

نفس انسان

سلام.این داستان از داداشمه :(خالی از لطف نیست)

خداوند با فرشتگانش درباره ی نفس پاک انسان مشورت می کرد.

خداوند:ای فرشتگان نفس پاک  انسان را در کجا قرار دهیم ؟

یکی از فرشتگان گفت: نفس انسان را در نوک کوه قرار دهیم.

خداوند: نه ,روزی انسان با عقلش به آن دست پیدا می کند.

فرشته ی دیگری گفت:نفس پاک انسان را در اعماق در یا ها قرار دهیم.

خداوند:نه انسان به آنجا هم دست پیدا می کند .

فرشته ی سوم : نفس پاک انسان را روی ماه قرار دهیم.

خدا با لبخند گفت: حتما انسان آن را پیدا می کند.

فرشته ی آخر نظر جالبی داد: نفس پاک انسان را در خود او قرار دهیم.مطمئننا آن را به راحتی پیدا نمی کند.

فرشتگان دیگر با کمی فکر ,حرف او را هم قبول کردند.

پس: نفس ما به دست خودمان و درون خودمان است.


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:48  توسط محمدحسن وعلی  | 

سلام.

امشب یه جوک می گم فکرنکنیند من همش منفی بافم:

به یه مورچه که تو دهنش برنج بوده ،میگن این برنج چیه دهنته؟

می گه :حمیییییییییید!!!!!!

این عکسها هم تقدیم به همه آدمهای اهل معرفت:

با همین دیدگان اشک آلود

                  از همین روزن گشوده به دود

                                 به پرستو به گل به سبزه درود

                                              به شکوفه به صبحدم به نسیم

                                                                 به بهاری که می رسد از راه

                                                                            چند روز دگر به ساز و درود!!!!

 

سال جدید نیومده پیشاپیش مبارک و میمونتان باد!!!!

 

منتظر بهاری سبز و شیرین برای همه شما هستم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 22:39  توسط محمدحسن وعلی  | 

این عکس تقدیم به اونایی که مثل جغد منتظر فروریختن زندگی بقیه هستند:

می کشمت اگه یه روز ....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:46  توسط محمدحسن وعلی  | 

سال کبود 84

سلامی به بی حوصلگی این روزای آخر سال که گرچه دلشون نمی خواد ولی باید برن.!!

 

سال۸۴هم داره می ره.داره می ره که نه رفت.چیزی دیگه ازش نمونده.خبر دارید امسال چقده بد بود واسه من.

 

سال ۸۴ برعکس خیلی ها که یکنواخت،معمولی  و تکراری بود برای من خیلی متفاوت

 

بود.امسال سال آغاز نومیدی ها بود سال ادامه شکستها و سال پایان کامروایی ها بود.

 

امسال سال بیماری ام بود سال ناکامی ام.

 

سال ۸۴ سال دردها، زخم ها ، رنجها و مصیبتها بود.

 

امسال سال تلف شدنم بود وبی هدف ماندنم.سال ۸۴ ضعفها بود و حرفها.

سال دلتنگی ها بود و دلمرگی ها.

امسال سال دلبریدن ها بود دل کندن ها.

امسال سال رفتن بود و نماندن.!!!!!!!!!!

امسال سال مرگ آرزوهایم بود  و سال سکوت خواسته هایم.

سال۸۴ سال زجرکشیدن من بود از من.سال درد داشتن من بود از من.

 سال سرکوب نگفته هایم و سال خفقان دل گفته هایم.

امسال سال بی حوصلگی من بود از من.

سال نا امیدی من بود از من.

آره امسال سال رفتن من بود از من ، بدون برگشتن.

امسال سال کشتن من بود بدست من.

 

سال ۸۴سال من نبود مثل سالهی قبل که هیچکدومشون سال من نبودن.

 

شال ۸۴ سال من نبود ، نه ، سال مردن بود.سال مردن من بود.!!!!!!!!

 

ولی خودمونیم سال ۸۴ عجب سال پرباری برای من بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:43  توسط محمدحسن وعلی  | 

هیچی

خواهرزاده عزیزمن : زهره

چنین گفت زرتشت که:

سوزانید بدی را در آتش ، تا ز آتش برون آید نیکی.

پس تو نیز چنین کن اگر اهل رفتنی..................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 17:51  توسط محمدحسن وعلی  | 

یه چیز مسخره

سلامی به سردی هوای این روزا.سلامی به شدت بادهای این چند روز.من همیشه این روزها که می رسه  یه حال عجیب بهم دست می ده.یه چیزی مثل نفرت،ترس،غم،حسرت و....

نمی دونم چیه و چرا اینجوری می شم.ای بابا ما هم آدم حسابی نشدیم.انقد عید پشت عید اومدن و گذشتن ولی من.... .ای بابا خیلی خلم.حتما می گید این دیگه چه جور افکاریه که من دارم.ولی به خدا بعضی وقتها از این فکرها خودمم به حد جنون می رسم ولی هیچ کاری از دستم ساخته نیست.

رفیقان یک به یک رفتند           مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند           گمان کردم که همدردند

آره اصلی ترین راه اینه کهفقط به ذهنم می رسه.باید رفت باید دل کند و همه رو به حال خودشون گذاشت و رفت که رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:49  توسط محمدحسن وعلی  | 

سوال عجیب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام.امروز فقط این سوال رو می پرسم:

چرا وقتی یکی می میره همه می گن:ای بدبخت چه قدر مهربون بود.چه قدر خوش اخلاق بود.چه ...

ولی اصلا فکر نمی کنیم که بابا یه روز هم ما می میریم؟.بدون تعارف در خونه تک تکمون رو می زنه.دیر یا زود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:20  توسط محمدحسن وعلی  | 

دو تا عکس از آقای هنرمند:خودم

سلا.سر شب به خیر :

این دو تا عکس کار ویرایششون با خودمه:

 

 

اینم آخر هنره:

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 21:34  توسط محمدحسن وعلی  | 

یه سوال

سلام.فقط یه سوال رو که چند روزه توی جونم افتاده و مثل خوره داره می خوردم ازتون می پرسم:

واقعا تا حالا فکر کردین از زمانی که صحبت کردن رو بلد شدیم هر چی که گفتیم حالا کجاهستن؟چی به سرشون اومده؟آیا دیگه هستن؟یا نه تموم شدن؟لطفا کسی اگه می دونه جواب بده............(باور کنین جدیه مسخره نکنینا!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 20:34  توسط محمدحسن وعلی  | 

التماس دعا

سلام.امروز حقیقتش خیلی حالم گرفته شد وقتی رفتم سر کار.و علتش این بود که یکی از همسایه ها  رو که چندین ساله همسایه ایم  توی بیمارستان به حال و وضع خیلی نا امید کنند ه ای دیدم.آخه بنده خدا یه بیماری به اسم لنفوم داره (یه نوع سرطان خون).و مهمتر این که چند تا بچه داره.دو تاشون دوقلو و اول هنرستانند.بابا اینا هنوز مادر می خواند.ولی من که به کلی ازش قطع امید کردم.فکر کنم خودشم می دونه که دوام نمی آره .هرچند هر چه خدا خواهد!!!!!

ازتون ملتمسانه می خوام شماها که دلتون پاکه و مثل من غرق گناه و سیاهی نیست ، ازتون می خوام دست به دعا که بر می دارین شمارو به خدا این خانم مظلوم و بی نوا رو هم دعا کنید.

راه دوری نمی ره.ممنون.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 21:22  توسط محمدحسن وعلی  | 

عشق یعنی

سلام. این عکس رو  با استفاده از وبلاگ دوستان  ویرایش کردم.

 

 

 

 

 

عشق یعنی یک قدم تا پای دار        عشق یعنی جان فدای اشک یار

عشق یعنی برگ و آب و آینه         عشق یعــنی نــقش دل در آینه

عشق یعنی هر نفس سوز و گداز    عشق یعنی یک بغل آغوش باز

عشق یعنی سوختن در ساختن        عشق یعــنی زندگی را باختن

عشق یعنی آتش و درد و دوا          عشق یعنی دوری   اما هم نوا

عشق یعنی .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 20:50  توسط محمدحسن وعلی  | 

دیابتیها بخونن

سلام این مطالب رو حتما بخونید ضرر نمی کنید:
چند راهکار جهت پیشگیری و کنترل  بیماری دیابت(قند خون)

1.تا می تونید ورزش کنید و تحرک داشته باشید.این که میگم وزرش کنید منظورم بازی کردن توی لیگ برتر انگلیس نیست ، بلکه می گم روزی دوبار هر بار 10 دقیقه چند حرکت کششی و ساده انجام بدید.خیلی مفیده.

2.از ازدیاد وزنتون جلوگیری کنید.چون مادر دیابت در سن جوانی و نوجوانی وزن بالا ست.

3.از خوردن شیرین جات دوری کنید.یعنی قند، نبات،پولکی ،شیرینی های رنگ و وارنگ (مخصوصا که عید نزدیکه) ، انواع شکلاتها و نمی دونم این جور سم ها تا می تونید ازشون پرهیز کنید.

4.به جای موارد بالا خشکبار و میوه و سالاد بخوری.یعنی هر چیزی که فیبر گیاهی داشته باشه.
 
و اما کسانی که دیابتی هستند یا کسی تو خانوادشون دچاره:

1.پرهیز شیرینی رو حتما داشته باشند.

2.حتما داروهاشون رو به طور منظم و با مشورت پزشکشون مصرف کنند.

3.هر ماه حداقل یکبار قند خونشون رو آزمایش کنند.

4.چون دیابت مثل سرطانه و همه جای بدن رو تحت تاثیر میذاره پس:

دیابتی های عزیز هر سه ماه یکبار به چشم پزشک مراجعه کنیدو هر ماه یکبار فشارتون رو کنترل کنید.
           
 یادتون نره کلیه هاتون رو هم با یک آزمایش ادرار ساده بررسی کنید  اگه دفع پروتئین دارید           
           حتما به پزشکتون بگید.
 
           چون یکسری قارچ بیماری زا هستند که برای رشدشون به قند نیاز دارند پس:
     
            پاهاتون رو هر شب با آب بشورید و خشک کنید تا اجازه رشد به این قارچها ندید.

دوستان عزیز مطلب خیلی خیلی زیاده و حوصله خیلی خیلی کم.فقط دعا می کنم کسی از شما ها دچار نشه که از سرطان اگه بدتر نباشه بهتر نیست.آرزوم اینه که همه سالم بمونید.

فعلا .................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 16:59  توسط محمدحسن وعلی  | 

یه شعر

سلام.چون چیزی ندارم این نیمچه شعر رو تقدیم می کنتم:

تو کوچه های بی کسی            کسی به دادم نرسید

وقتی که فریاد می زدم              کسی صدامو نشنید

روزای تنهایی گذشت               شبای دلتنگی رسید

اما هنوزم هیچ دلی                   نگفت کلامی از امید

بای..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:41  توسط محمدحسن وعلی  | 

لب دریاچه

سلام.امروز رفته بودم روستا تا  به مردمش خدمت کنم .اینم یه عکس از دریاچه کنار درمانگاهش :

مخلصیم

این عکس هم تقدیم به آدمهای خوش سلیقه بد سلقه کج سلقه بی سلیقه پر سلیقه و.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:43  توسط محمدحسن وعلی  | 

آنتی هیستامین

سلام.اول اینکه یکی از دوستان گفته چرا این تیتر رو انتخاب کردم؟چون زندگی من کاملا توی این جمله خلاصه می شه.دوم اینکه وقتی وبلاگ دوستان رو می بینم از خودم خجالت می کشم که وبلاگ من کجا و اونا کجا.سوم این که تنها هنر من توی وبلاگ نویسی عکس گذاشتنه.چهارم هم که نداره......

نگه به کار مفیدم نمی نماید کس       هزار دیده نگهبان یک خطای من است!!!!!!!

راستی چند روز پیش نوشتم من آزمایشگاهی هستم.و خون مردم رو تو شیشه می کنم.بابا کلی تحویلمون گرفتن و یه روز رو به نام ماها گذاشتن قرار شد تبریک بگید ما هم می خایم جشن بگیریم.روز ۳۰ فروردین.پس خبری ازتون نشد دیگه باید التماستون کنم نظرتونو راجع به این موضوع بگید.جون هرکی که دوست ندارید بگید.

اینم عکس پیری های خیلی از حاج خانومای محترمه.

خلاصه حالا حالا ها این بی سلیقگی های من ادامه داره.ولی نمی دونم با ایت وبلاگ نوشتنها می خوام به کجا برسم.در ضمن  م.ن.ا  نترس امسال بادی در کار نیست.اگه هم اومد قرص دیازپام،لورازپام،فلورازپام،کلونازپام،....هست.اگه نبود برو مسافرت ۱۵ یا ۱۶ فروردین برگرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 22:17  توسط محمدحسن وعلی  | 

آنتی هیستامین

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 22:13  توسط محمدحسن وعلی  | 

سلام.دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی دلم گرفته بود به نیت همه شما تفالی به حافظ زدم این اومد که تقدیم می شه مخصوصا علی آقای گل و گلاب از وبلاگ در قلب من :

دیوان قضا

ای صــــــــــــبا نکهتی از کوی فلانی به من آر          زار و بیـمار غمــــم راحت جانی به من آر

قلـــــــــــــب بی حاصل ما را بزن اکســیر مراد          یعنی از خاک دردوست نشانی به من آر

در کمین گاه نظـــــــر با دل خویشم جنگست          ز ابرو وغمــــــــزه او تیر و کمانی به من آر

در غریبـــــــی و فراق و غـــــــــم دل پیر شدم          ساغـــــــر می زکف تازه جوانی به من آر

منکران را هم ازین می دو سه ساغر بچشان         وگرایشان نستانند روانـــــــــــی به من آ ر

ساقـــــــــــــــــــــیا عشرت امروز به فردا مفکن         یا ز دیوان قضا خط امانــــــــــــی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت

کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 18:19  توسط محمدحسن وعلی  | 

بهار آمد

سلام .این عکس تازه تنوری داغ داغه.همین چند ساعت پیش گرفتمش.پشت خونه ماست.باور کنید.یا نکنید بهار تو راهه.یعنی اومد.نوبر بهار

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 19:40  توسط محمدحسن وعلی  | 

یک سوال

این سوال رو جواب بدید:

اگه ۲۰ سال برتون گردونن عقب چه می کنید؟جدی می گم تا حالا بهش فکر کردین......

دیوونتون می کنه............

پس جواب بدین.به من نمی گید نگید پیش خودتون فکر کنین.!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 19:50  توسط محمدحسن وعلی  | 

اگه دلشو دارید ببینید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط محمدحسن وعلی  | 

جنایت کاران کربلا

سلام.

ازامروز می خوام تا چند روز آینده  توی  وبلاگم اسامی آدمایی رو بنویسم

که توی واقعه عاشورا و صحرای کربلا کارایی کردند که من با شنیدن کاراشون پشتم

لرزیدو اشک از چشمام جاری شد.و می خواستم ای کاش بودن و با دو دستا م یکی یکیشونو خفه می کردم.ولی نه خفه کمشونه.باید

جزغاله می شدن.نه هر چی فکرشو می کنم هیچی نمی تونه  جزای  یه لحظه از کاراشون باشه.ای خدا.....

(البته باید بگم این مطالب رو از مجله فرهنگی  منیر برداشته ام.)

1. عمربن سعد : پرتاب اولین تیر به طرف یاران امام حسین(ع) و دستور تیراندازی به  طرف اصحاب ایشان ،

  در ضمن بعد از کشته شدن امام حسین (ع) زره او را دزدید.

2. کعب ابن جابر عمر وازدی : قاتل بریر ابن خضیر

3. عمرو ابن حجاج زبیدی : فرمانده500 سواری که به دستور عمر ابن سعد و در پی نامه ابن زیاد به او ،  شریعه فرات را محاصره کردو آب را بر امام حسین (ع) و یارانش ممنوع کرد.

الهی روح همه این پلیدان بی دین در آتش جهنم  بسوزد و بسوزد و بسوزد......!

منتظر  اسامی بعدی باشید.................!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 18:48  توسط محمدحسن وعلی  | 

مرگ نوروز

 

سلام.اینم دومین کار داداشمه.همون که ۱۶ سالشه:

اسم من علیه.من ده سالمه و یه خواهر کوچولو دارم که اسمش زینبه و پنج سالشه.

من و بابا و مامان با خواهرم

برای خرید عید نوروز به بازار رفتیم.من کفش خریدم,بابام کت و شلوار,مامانم چادر و خواهرم شلوار

خرید. اون روز چار شنبه سوری بود . توراه برگشت

یه چیزی انداختن جلوی ماشین و ...

پانزده دقیقه بعد.

مرکز اورژانس

- الو اورژانس بفرمایید.

-سلام جناب خسته نباشید,یه ترقه انداختن جلویه ماشین و چهار تا مجروح داره.

-آدرس:میدان انقلاب,خیابان ....

-تا ده دقیقه ی دیگه آمبولانس اونجاس.

ده دقیقه بعد

آمبو لانس مجرحین را به بیمارستان برد

اورژانس

علی به هوش آمده و ادامه ی داستان از زبان علی:

یادمه به هوش که اومدم سرم خیلی درد می کرد.من مامانمو صدا زدم دیدم که پرستار اومد بالای سرم . گفتم که من کجام ,گفت:اورژانس.

گفتم بقیه کوشن ؟ یه خورده من من کرد و گفت خوبن.من هم خوابیدم.

بعد از دو ساعت عموم اومد و دیدم که گریه می کنه.گفتم چیه؟ گفت: هیچی.

گفتم :چرا چشمام بستس ؟ ولی عموم فقط گریه می کرد.

سه روز بعد

من از بیمارستان مرخص شدم و عموم گفت : می خوام یه چیزی به تو بگم.بابات و مامانت رفتن پیش خدا. من بهت زده موندم .

گفتم خواهرم ؟ گفتن اون زندس ولی یه چشمش کور شده.

از این حادثه سه سال میگذره و اون عید برام محرم بود.

حسن ختام: ترقه زدن و آتش بازی شما برای من فرقی نداره

اما ,برای اینکه همه ایرانی هستیم و از روی حس انسان دوستانه ام

شمارو توصیه می کنم که با این کارها عید خودتون و بقیه رو

خراب نکنید.

هر روزتان نوروز/نورزتان پیروز

این داستان تخیلی بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 18:46  توسط محمدحسن وعلی  | 

بازداشتم کردند به جرم ...

می بخشید چون مهم بود تکرارش می کنم:

سلام.حتمامی گید چرا چند روزی ننوشتم.جریان داره:

حقیقتش سه روز پیش از آزمایشگاه که برگشتم واسه ناهار ،جاتون خالی غذای مفصلی خوردم و مثل چی از فرط خستگی خوابم برد و همونجا کنار سفره ناهار افتادم.تازه خوابم برده بود که زنگ زدند.رفتم با نهایت خستگی در رو باز کردم. تنها چیزی که حدسشم حتی نمی زدم اتفاق افتاد،بله درست بود.دوتا مامور با یه دفتر پشت در وایساده بودند.گفتم بفرمایید.خیلی محترمانه گفتند غرض از مزاحمت :آقای مسعود....و تمام مشخصات شناسنامه ای منو گفتند ؟با ترس و شک و دلهره و هر چی که می شه تو این مایه ها حسابش کنید گفتم:بله.امرتون؟

گفتند:با عرض معذرت اومدیم شمارو باز داشت کنیم!!!!!!

از ترس دلم هرررررری ریخت .:اشتباهی شده.من که خلافی نکردم.من اصلا اهل خلاف نیستم.بابا من خلاف سنگینم چایی خوردنه  تازه اونم خیلی کمرنگ.

گفتند :ببخشید ما ماموریم و معذور.ما باید دستور و اجرا کنیم.همه چیز توی آگاهی مشخص می شه.

گفتم پس اجازه بدید لباس عوض کنم.

گفتند : نه.شرمنده نمی شه.

عجب.من با این سر و وضع.هر کی ببینه چی میگه:

(( حتما خلافش اینقدر سنگینه که با لباس راحتی گرفتنش.شاید قاچاق کرده.نه بابا این معلوم بود کاراش درست نیست،تو آزمایشگاهم که هست پولا رو بالا می کشه.آزمایشارو هم الکی و کیلویی مینویسه.اینا همشون همینجوری هستن.دوستاشم همچین آدم حسابی نیستن...........))

خلاصه دور نشیم ، ما رو با اون پیژامه خط خطی و لباس راحتی دست بند زدن و سوار ماشین کردن و

رو بسوی آگاهی.......

رسیدیم آگاهی :بابام اونجا بود، گفت:

خودشه ،همینه که اینارو نوشته.حالا واسه ما وبلاگ نویس شده و هر چی تو دلش زیادی کرد می فرسته توی اینترنت .محکم بگیریدش در نره.بد بخت بیچاره.حالا اونقد دم دراز شدی که هر غلطی دلت می خواد می کنی. چند روز که آب خنک خوردی آدم می شی.این باید بره دارقوز آباد علف خشک بخوره و لجن بلیسه .نه اصلا باید بدیمش دست شغالا تیکه تیکه اش کنند.حیف شغالای بدبخت که تو باید نصیبشون بشی.

برو باز داشتگاه.

محکم زد توی گوشم و پرتم کرد توی سلول ..سرم سفت خورد توی پنجره سلول....

و.......

و..........

روم نمی شه بگم

می گم فوقش ازم ناراحت می شید...

می دونید چی شد

من

من

من با ضربه سرم از خواب پریدم...!!!!!!!!!!!

داداشم بالش رو محکم زد  توی سرم و گفت خنگ خدا پاشو فوتبال شروع شد.

ببخشید دیگه اینم یه جورشه.........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:46  توسط محمدحسن وعلی  |