آخرین نوشته من
ادامه داستان مردنم:
.....گفتم : اسم اون سیاه چیه؟ گفت:ندونی بهتره.تو این بحث بودیم که به مزرعه ای رسیدیم که همش سیب بود. مشغول به خوردن شدیم. هر سیبی رو که گاز می زدم, تلخ بود. گفتم: اینها چرا تلخ هستن؟ هادی گفت: این سیب ها مال حرومه که تا حالا خوردی.
خیلی خسته شده بودم که به پایان راه رسیدیم.جای وحشتناکی بود.دیدم که یه ترازو گذاشتن و امام علی (ع)هم پشت ترازو. تمام اعمالی که از بدو تولد تا حالا انجام داده بودم رو بهم نشون دادن.بعد حضرت علی پلی رو به من نشون داد که ضخامتش به اندازه ی مو بود. گفت از روی این پل رد شو.با توجه به اعمالت می تونی از این پل رد شی. من شروع به رد شدن از پل کردم .وقتی پایین رو نگاه کردم عقربها,مارهاوجونورای غول پیکری رو دیدم. به وسط های پل رسیده بودم که پام سر خورد و نزدیک بود پرت شم پایین. هرجوری بود از پل رد شدم. رسیدم اون ور پل.بعد هادی
رو دیدم که اومد. گفت: بریم.گفتم: پس اون چی؟ گفت : چون اعمال خوبت بیشتر بوده, من با تو هستم. رفتیم و به جایی رسیدیم که روی سردر اون نوشته بود:فردوس. فهمیدم که اینجا بهشته. وارد حریم بهشت شدیم.عطر گلهای بهاری بهشت همه جا پیچیده بود .بعد به جایی رسیدیم که هادی گفت: از اینجا به بعد با خودت. من کارم تموم شده و باید برم.من بهت زده شدم و با ناراحتی از اون خداحافظی کردم و به راهم ادامه دادم.
من از هادی جدا شدم و به راهم ادامه دادم. پیش نگهبان بهشت رفتم و گفت: منتظر شما بودم. بعد با او به مکانی رفتیم که هشت در داشت.
گفتم: اینجا کجاست. گفت:تا حالا نشنیده بودی که بهشت هشت در داره؟
گفتم: پس اینا هشت تا در بهشتن. گفت: آره. بعد گفت: در سوم رو باز کن و برو تو. من هم این کارو کردم. عجب جایی بود. دو تا جوب داشت. یکی پر از آب زلال و یکی پر از شراب بهشتی. من اونجا هادی رو دیدم. خیلی خوشحال شدم. گفت: یه خبر خوب. گفتم:چی؟گفت:اولا اگر اقوامت برات خیرات کنن, طبقه ی بهشتیت میره بالا تر. ثانیا پدر بزرگت و برادرت می خوان ببیننت.
نزدیک بود از خوشحالی بال در بیارم.آخه اونا چند سالی بود که مرده بودن.
بعد از حال و احوال, هادی اومد و گفت : چه آرزویی داری؟ گفتم: امام حسین و خاندانش رو ببینم. گفت: با من بیا. اونا طبقه ی هشتم بهشت بودن. باورم نمی شد که از نزدیک امام و یاراش رو می بینم. بعد هادی گفت : تو از الان تا چهلمت تبدیل به پرنده میشی و تو حیاط خونتون می مونی. به خونمون رفتم. مادرم خیلی بی تابی می کرد. پدرم گریه می کرد. تا چهل روز تو حیاط خونمون بودم و بعد رفتم بالا ی بالا و ....
خدا خودش به دادمون برسه و خودش آخر و عاقبتمونو به خیر کنه.
آمین ......!!!!!
